ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

21

معجم البلدان ( فارسى )

هزار سال راه ضخامت آن بود ، و چون آن را بر پشت گاو نهاد دو پاى ملك به پشت گاو برسيد . شاخهاى اين گاو از اطراف زمين بيرون و به گونهء درهم شده به زير عرش است . بينى گاو در دو سوراخ آن سنگ در زير دريا است . آن گاو در هر روز دو بار نفس مىكشد ، پس هر گاه نفس را به درون كشد درياها مدّ شود و چون نفس را بيرون دهد جزر شود . و چون پاهاى گاو جائى نداشت خداوند كمكمى ( - پشته و تپه ) به ضخامت هفت آسمان و هفت زمين بيافريد و پاهاى گاو را بر آن استوار داشت ، و چون خود كمكم جايگاهى نداشت ، خداوند يك نهنگ به نام « بلهوت » بيافريد و كمكم را بر و بر آن نهنگ نهاد ، و بر بال ماهى است كه در ميان پشت او باشد ، خود آن نهنگ نيز بر روى هواى مرده با زنجيرى به كلفتى آسمان و زمين به عرش بسته است . ] گويند روزى ابليس به نزد آن نهنگ رفته گفت : [ خدا چيزى از تو بزرگتر نيافريد ، چرا جهان را نمىجنبانى ؟ پس چون خواست بجنبد خداوند پشه‌اى را بر چشم او چيره كرد و او را مشغول بداشت . ] ديگرى پندارد كه [ خداوند ماهى « شبطه » را به نزد او فرستاد ، پس نهنگ به شبطه خيره شده از بيم نمىجنبد . ] گويند : [ خداوند از آن ياقوت كه در پشت گاو نهاد كوه قاف را رويانيد ، كه ديوارى به گرد جهان از ياقوت سبز فام است . ] گويند [ سبزى آسمان از آن است ] نيز گويند : [ فاصلهء آن از سقف آسمان تنها به اندازه قامت يك مرد است . او سر و صورت و زبان دارد . ] گويند [ خدا از كوه قاف ، ديگر كوهها را آفريد و آنها را مانند رگها ، براى درختان ، ميخهاى زمين ساخت ، هر گاه كه خداوند بخواهد شهرى را بلرزاند ، به آن ملك وحى مىكند كه فلان شهر را بلرزان ! آن ملك ريشه‌اى را كه زير آن شهر است مىجنباند و اگر بخواهد واژگون كند آن ريشه را مىپيچد و شهر واژگون مىگردد . ] وهب بن منبه مىپندارد كه [ آن گاو و نهنگ ، فاضلاب زمين را مىنوشند و رستخيز آنگاه است كه شكم آنها پر شود . ] ديگران گويند : [ زمين بر آب است ، آب بر سنگ ، سنگ بر پشت گاو ، گاو بر [ 24 ] كمكم ( پشته‌اى از شن چسبان ) است ، كمكم بر پشت نهنگ ، نهنگ بر هواى عقيم ( مرده ) ، اين هوا بر پردهء تاريكى ، تاريكى بر ثرى و اين ثرى پايان دانش آدمى است كه كسى جز خدا نداند در پشت آن چه باشد . او را است پادشاهى آسمان و زمين و هر چه ميان آنها و زير ثرى باشد ( طه : 20 : 6 ) . ] اين بندهء كوچك خدا نگارندهء كتاب ( ياقوت ) اندكى از بسيار گفته‌ها در اين باره ياد كردم . سخنان گوناگون از اين دست پايان ندارد و دانش پژوه را آرامش‌بخش و خرد را پاسخگو نيست . اينها را داستان سرايان ، براى ترسانيدن مردم ساخته‌اند و مدركى عقلى يا نقلى ندارد ، جز آنچه ابو هريره از پيامبر ( ص ) آورده و من آن را در زير مىآورم : [ حنبل پسر عبد الله پسر فرج پسر سعاده بوعلى مكبّر بغدادى ، از ابو القاسم هبة الله پسر حصين ، از بوعلى حسن پسر على پسر محمد پسر مذهّب ، از بوبكر احمد پسر جعفر پسر حمدان پسر مالك قطيعى كه به سال 366 روايت كرده است از بو عبد الرحمن عبد الله پسر احمد پسر محمد پسر حنبل ، از پدرش نقل كرد كه شريح از حكم بن عبد الملك ، از قتاده ، از حسن ، از ابو هريره نقل كرد كه [ روزى ما نزد پيامبر ( ص ) بوديم كه ابرى بالاى سر ما پديد آمد ، ] رسول خدا ( ص ) فرمود : [ آيا مىدانيد اين كه در بالاى سر شماست چيست ؟ گفتيم : خدا و پيامبرش داناترند فرمود : اين عنان ( - ابر آسمان ) و سقّاى زمين است ، آن را براى بندگانى مىفرستد كه سپاس او را ندارند و خدايش نيز نمىخوانند . آيا مىدانيد اين كه در بالاى سر شماست چيست ؟ گفتيم : خدا و پيامبرش بهتر مىدانند ! گفت : رقيع ( - پينهء آسمان ) است ، موجى نگاه داشته شده و سقفى محافظت شده است ، آيا مىدانيد چقدر از شما دور است ؟ گفتيم : خدا و پيامبرش بهتر مىدانند ! فرمود : پانصد سال راه ، سپس فرمود : آيا